خریدامون از سفر
بلوز خوشکلش رو دایی مسعود برات خریدن(دستشون درد نکنه) و یک حوله لباسی خوشکل ...
مادرم روزت مبارک
مادرم ای بهتر از فصل بهار مادرم روشن تر از هر چشمه سار مادرم ای عطر ناب زندگی مادرم ای شعله ی بخشندگی مادرم ای حوری هفت آسمان مادرم ای نام خوب و جاودان مادرم ای حس خوب عاشقی مادرم خوشتر ز عطر رازقی مادرم ای مایه ی آرامشم مادرم ای واژه ی آسایشم مادرم ای جاودان در قلب من مادرم ای صاحب این جسم و تن مادرم می خواهمت تا فصل دور مادرم پاینده باشی پر غرور مادرم روزت مبارک ناز من مادرم تنها تویی آواز من ...
یک سفر چهارنفره خانوادگی
43 ماهگی
بابای گلم تولدتون مبارک
سلام بابای خوب و مهربونمممم تولدتون مبارککککککک ان شاء الله 100 سال سایه تون بالا سرمون باشه هزار تا بووووووووووووووس براتون ...
برگ 42 از دفتر زندگیت
سلام عزیزدلم 42 ماهگیت مبارک خوشکل مامان هر روز داری بزرگ و بزرگتر میشی و من عشق میکنم از نگاه کردن بهت نمیدونم چرا هر چی میشه وابستگیت بهم بیشتر میشه این ماه خیلی به دستم وابسته شدی مخصوصا موقع خواب باید دستت رو بگیرم تا بخوابی!!! از اونجایی که اصلا دوست ندارم با بزرگتر از خودت تو تو حرف بزنی دو هفته ای میشه باهات تمرین میکنم و برای تشویقت هم بهت جایزه میدم که تو عکسا ، عکس دو سه تا از جایزه هاتو گذاشتم خداروشکر داره خوبپیش میره امیدوارم این کارام نتیجه بده ماشا الله خانم شدی دیگه واسه خودت میبرمت کلاس قران تنها وایمیستی و من برمیگردم خونه .شعر روز چهار شنبه وتا آیه 3 سوره قدر رو یاد گرفتی ...
کاردستی
سلام عروسکم این هفته نوبت ما بود که برای دوستات توکلاس قرآن کاردستی درست کنیم اینم کاردستی البته این نمونه اولیش بود اینا برای دوستاته زهرا و ماسکش ...
یلدای 96
41 ماهگی
سلام سلام جیگرگوشه 41 ماهگیت مبارک دختر خوشکلم سوره ی نصر رو هم حفظ شدی داری قدر رو یاد میگیری این ماه دایی مسعود و دایی مرتضی هم اومدن پیشمون ؛راستی دایی مرتضی دو سه روز دیگه میرن سربازی خداروشکر شما و داداشی همو دوست دارین و من خیلی خوشحالم ازین بابت، به داداشت میگی قربونت بشم پسرم حالا از زلزله بگم برات که این ماه جزوی از خانواده مون شده بود کلا رو ویبره بودیم وسائلامون دم در ،چادر و ... تو ماشین، خودمون هم آماده سرازیر شدن از پله ها اول 6.1 ریشتر ساعت 6 صبح ، بابایی که شیفت بودن و ما تنها بودیم. بعد دو هفته که همه چی خوابید و زندگیمون داشت برمیگشت به روال عادیش یه روز ظهر ساعت 12 ظهر...











